خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ادبیات عشق از قدیم تا امروز

    در دوره انتقال سبک خراسانی به عراقی، شعر عاشقانه با چاشنی سوز و گداز آمیخته شد. یکی از دلایلش: شاعر زیاد شده بود و همه را به دربار راه نمی دادند ناچار برای شعری که می سرودند پاداشی نمی گرفتند و اوضاع اقتصادی خوبی نداشتند. بنابراین نمی توانستند برای خود کنیزهایی مطیع بخرند و شاعران که به بیماری قلبی دچارند، هر گلبویی را که در شارع عام یعنی گذرگاه هایی مانند میدون تجریش می دیدند، دلشان می لرزید و مبتلا می شدند اما چون نه کالسکه شش اسبه داشتند نه خانه باغ و انبان زر، گلبویان به آن ها نخ نمی دادند و روی به جفا می گرداندند. شاعر نیز غمگین می شد و شعر پرسوز می سرود.

    یکی از آن ها "فخرالدین خالد بن ربیع" است که مضمون های زیبا و دلگداز دارد. شعرش هم هنوز بین خراسانی و عراقی سرگردان است:

    "عشق را آیتی است، من آنم! / حسن را غایتی است، تو آنی

    جان بگیر و برابرم بنشین / که مرا تو برابر جانی"

    و انگار در زمان او هم گلبوها به همه شماره می داده اند. این هم سندش از قول خالد بن ربیع که با افسوس می گوید جون مادرت اسمت رو به همه نگو:

    "با کس بمگو که نام تو چیست / این نام به هر زبان دریغ است"

    "محمود بن علی سمایی مروزی" غزل های سوزناک زمینی خوبی گفته. اگر به دردهای شاعران گذشته به شکل مقایسه ای نگاه کنیم، میفهمیم که دردهای عاشقان همیشه شبیه هم بوده: معشوق سر وفا ندارد و سرما یه ای بجز جفا ندارد و اگر حتی فقط بخواهی نظری به بوستان رخسارش بیفکنی، روا ندارد و اخم می کند. مضمون هایی که نوشتم و این بیت از سمایی مروزی است:

    "تو را در دلبری دستی تمام است / مرا در عاشقی دردی مدام است"

    دلبر "قطران تبریزی" در آشنا و زود قهر بوده و از او روی می تافته و گیسویش بازار مشک فروشان را شرمسار می کرده و رخسارش، ماه را زیر ابر خجالت می برده:

    "دیر پیوند بسی زود گسل / روی برتافته زین تافته دل

    با چنان موی، کزو مشک به شرم / با چنان روی، کزو ماه خجل

    تا همی جان و دل از من ببری /  وای تو گر بکنم منت بحل"

    "عمادی" از شاعرانی است که پس از سنایی بار دیگر مضامین عرفانی را وارد شعر کرد. او از سنایی پیروی می کرد و در راه عرفان و ریاضیت گام بر می داشت و همه عالم را عاشق آفریدگار می داند:

    "تو نیی یار لیک در غم تو / همه آفاق یار یکدیگرند

    خورش وطیان شکر باشد / طوطیان لب تو خود شکرند"

    هم از اوست:

    "با یاد تو میخورم می ناب / این می که چنین خوری، حلال است

    عشق تو زبان من فرو بست / یعنی کع زبان عشق، لال است

    گفتی به چه مانده ای در این غم/ خود مشکل من همین سوال است"

    به بیت آخر نگاه کنید و ببینید چه امروزی است: "چرا تو بحر غم عشق موندی؟" "نمیدونم... سوال خودمم همینه!"

    شاعر دیگری که طلایه دار غزلیات عاشقانه عراقی است، "جمال الدین اصفهانی" است. او زهد و عشق و زمین و آسمان را در هم آمیخت و اشعار لطیفی سرود.

    منتقدان می گویند: "او مثل سپیده صبحی است که خورشیدی به نام سعدی در آن طلوع می کند."

    کمی از او بخوانید:

    "غمت جز در دل یکتا نگنجد / که رخت عشق در هر جا نگنجد

    ندانم از چه خیزد ان همه اشک / که چندین اشک در دریا نگنجد

    مرا گفتی که جز من یار داری / تو دانی این سخن در ما نگنجد"

    هم از اوست:

    "یا زچشمت جفا بیاموزم / یا لبت را وفا بیاموزم

    به کدامی دعات خواهم یافت / تا روم آن دعا بیاموزم

    تو ز من شرم و من ز تو شوخی / یا بیاموز یا بیاموزم"

    هنوز شعر عرفانی رواج چندانی نداشت و شاعرانی مانند "مجیر الدین بیلقانی" که اهل اواخر قرن ششم بود، از عشق زمینی غزل می سرودند. این دو بیت از مجیر است:

    " پاسبان، صبر بود بر در دل / دزد غم ساز پاسبان برداشت

    گفته ای سایه از تو بردارم / سایه از خاک چون توان برداشت"

    ادامه در پست بعدی...


    این مطلب تا کنون 43 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : نگنجد ,بیاموزم ,ندارد ,زبان ,است، ,شاعر ,سمایی مروزی ,
    ادبیات عشق از قدیم تا امروز

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر